لی لی لی لی لی![]()
دومین سالگرد عروسیمون مبارک
همسر مهربونم ، عزیزتر از جونم دوست دارم
اگر صد بار دیگه به دنیا بیام بازم برای زندگیم تو رو انتخاب می کنم
چه روز قشنگی بود روز عروسیمون چه رویایی بود
من به داشتنت افتخار می کنم![]()
پ ن:برای فردا چون امتحان سختی دارم نوشتن خاطرات عروسی رو به بعد موکول می کنم همتون رو دوست دارم
![]()
من عصبانی هستم
همش دارم فکر می کنم......فکر می کنم....
چرا من اینجوریم؟
شاید تقصیر تو ا بابا چرا ما رو اینطوری تربیت کردی؟ چرا این قدر مارو خط کشی شده بار اوردی؟
(وااای نگو آره.... بگو بله.... سلام کردی؟ ... احترام گذاشتی؟....نباید اون حرف رو می زدی...آخه بابا حقم و خواستم.... نه نه اون از تو بزرگتره باید احترام بذاری!........نباید جواب بدی....نباید دهن به دهن بذاری..... اصلا باید از حقت بگذری تا یه وقتی یه کسی ازت ناراحت نشه..... باید همه رو راضی نگه داشت جز خودت.....)
مامان شاید تقصیر توئه برای اینکه سیاست نداری و به من هم مسلما یاد ندادی برای اینکه هر وقت هر کسی هر چیزی بهت می گه یا تو خودت می ریزی که غده تیروئیدت ورم کنه یا همچین جوابشو می دی که اگه حق هم باهات باشه همه تو رو محکوم کنن....
نه...نه من نمی خوااام اینطوری باشم دارم دیوونه می شم الان که دارم می نویسم قلبم داره تند تند می زنه احساس می کنم الانه که خون از دماغ و دهنم بیرون بزنه از فشار زیاد...
شوهرم چرا من دوست ندارم این حرفها رو بهت بزنم نمی خوام غیر از فشار کار که روی تو هست مشغولیت دیگه ای رو برات درست کنم؟
دارم منفجر می شم برای اینکه وقتی باید جواب یکی رو بدم لال شدم اون ادب و نذاکتی که بابا بهم یاد داده دست و پام و بسته......باید یه کاری بکنم اینجوری نمی شه.....!!!!!!!!!!!!!!!
اونقدر براتون حرف دارم که بزنم دارم منفجر می شم از حرفای نگفته
ولی فردا امتحان زبان دارم و هیچی هیچی هنوز نخوندم
تو رو خدا برام دعا کنید که قبول بشم تا با انرژی براتون از این چند روزه بنویسم
کامپیوترم هم ویروس گرفته
این چند روزه کرمها هر لحظه دارن یه گاز از هاردش می زنن نامسلمونا روزه نگرفتند باید زودتر
F:DISK
كنم وايييي خيلي وقت دارم![]()
همتون رو دوست دارم
شوخی شوخی منم دارم وبلاگ نویس میشما
وااای این دو سه روزه چقدر به من خوش گذشت. ..
دو روز پیش برادرم برای یه قرار داد کاری با شوهرم قبل از افطار اومد خونمون من هم چون آذوقه خونمون تموم شده بود و چند روز بود که می خواستیم بریم یه خرید درست حسابی بکنیم و نشده بود به شوهرجونم گفتم آخه اینطوری که آدم مهمون دعوت نمی کنه من الآن چی درست کنم که خوب باشه شوهرجونم هم گفت من از بیرون شام می گیرم تا بعدا بریم خرید کنیم...
می دونی چیه من تو خرید خونه اخلاق خاصی دارم خودم که زیاد خرید نمیرم دوست هم ندارم شوهرم تهنایی خرید کنه بنابراین دوست دارم خرید عمده خونه رو با هم بریم و انجام بدیم مثلا بریم شهروند یا هایپر مارکت دم خونمون که خیلی با حاله چون عقیده دارم آدم باید از هر فرصتی برای کنار هم و با هم بودن استفاده ببره...
خلاصه اون شب شوهرجونم شام گرفت و دور هم بودیم با اینکه غذاش خوب بود من اصلا خوشم نیومد راستش غذای دست پخت خودم یه چیز دیگست دیدم شوهرجونم ناراحت شد که من خوشم نیومده آخه می دونید اصولا مردها دوست دارن از خریدشون تعریف بشه و همه هی به به چه چه کنن منم اغلبا این کار رو میکنم البته شوهرجونم تو خرید اکثرا با سلیقه ست ولی این دفعه من یه ذره غر زدم!
خلاصه یه ذره که گذشت و سریالها شروع شد یواش یواش یخ شوهرجون من هم آب شد و شروع به بگو بخند کرد....آخه شوهرجونم هر دفعه با فامیل من روبرو میشه اولش خیلی یخه و رفتارهایی می کنه که من اصلا دوست ندارم بعد از اون اگه خدا بخواد یواش یواش یخش باز می شه و مهربون میشه و دوباره می شه جوجوی خودم.
بعدش هم فوتبال شروع شد و جوجوی من با داداشی نشستن پای فوتبال من هم نشستم پای کامپیوتر . جوجو(همون شوهرجونم) زد روی ماهواره تا ۱۰ ثانیه جلوتر ببینند من هم مجبور بودم صدای وحشتناکه گزارشگر عرب رو تحمل کنم واقعا از این بهتر نبود؟
جوجو هم هیجان زده می شد و هی جیغ می زد اصلا فکر نمی کرد بابا نصفه شبه بعد از تذکرات من هی تو خودش جیغ میزد الهی بمیرم براش
نتیجه فوتبال هم ۱،۱شد
من خیلی خوشحال بودم که داداشیم اومده خونمون آخه من غرب تهرانم مامانم اینا شرق من هم خیلی دیر به دیر میبینمشون دیگه داشتم می رفتم تو فاز افسردگی ولی با اومدن داداشیم خوب شدم ما چون ۲ تا بچه بیشتر نبودیم خیلی به هم وابسته بودیم با اینکه داداشیم از من ۶ سال کوچیکتره من بر عکس این موضوع رو فکر می کنم یادش بخیر قبل از ازدواجم مثلا من برای کار دانشگاه باید می رفتم و یه صبح تا شب عکس می انداختم داداشیم هم میومد با هم میرفتیم چون من تنها نباشم و خیلی خوش می گذشت یا مثلا وقتی تو دانشگاه ژوژمان(امتحان پایان ترم رشته های هنری که مثل برپایی نمایشگاه می مونه) می ذاشتند همراه من میومد و کمکم می کرد تا تابلوهام و آثار هنریم رو به نمایش بذارم و من همیشه از بقیه جلوتر بودم همیشه تو هر کاری حامی و پشتیبان هم هستیم و من به داشتن چنین داداشی افتخار می کنم...
البته این وسط هم یه موضوعی هست ، که شوهرجونم از بس که منو دوست داره احساس می کنم از اینکه من به داداشیم وابسته باشم یا بهش زیاد توجه کنم ناراحت می شه........بهش حق می دم اون که نمی دونه من دقیقا چه احساسی دارم مثل این می مونه که من هم خواهر شوهر داشته باشم(که ندارم) بعد ببینم که شوهر جونم بهش توجه می کنه.... من هم ناراحت می شم فکر می کنم از دوست داشتن من می گیره می بره میده به اون.... ولی واقعیتش این نیست
منم یه کارایی می کنم که شوهر جونم اینجوری نشه مثلا وقتی دارن با هم پلی استیشن بازی می کنن من همش شوهر جونم و تشویق می کنم حتی اگه دلم برای داداشیم کباب هم بشه برام خیلی مهمه که شوهرم من رو حامی خودش بدونه و بدونه که من اون رو با هیچ کس عوض نمی کنم یا مثلا هر وقت مهمون داشته باشم هم از شوهرم هم مثل مهمون پذیرایی می کنم دوست ندارم فکر کنه با وجود دیگران من اون رو یادم میره واقعا هم جوجو برام از همه عزیزتره
سحر هم سحری درست کردم و با داداشی خوردیم جوجو هم چون روزه نمی گرفت خواب بود خیلی مزه داد یاد اون موقع ها افتادم که تو خونه مامانم اینا مامانی سحری درست می کرد و من با هزارتا ناز از خواب بیدار می شدم و سحری آماده رو می خوردم بعدش هم لالا می کردم ولی الآن مسئولیت همه چیز گردن خودمه... ولی با وجود برادرم خاطره دور هم بودنها زنده شد....
صبحش هم شوهرجونم رفت سر کار من هم رفتم کلاس و داداشی رو که نگه داشته بودیم تنها گذاشتیم اون هم بد نگذروند و تا می تونست بازی کرد تا تو کل کل فوتبال با شوهرجونم کم نیاره بعد از اینکه از کلاس اومدم از ساعت ۵/۱ برق رفت تا نزدیک ساعت ۷ دیگه ما دیوونه شده بودیم ....من هم یه قیمه خیلی خیلی خوشمزه درست کرده بودم جای همتون خالی البته برنجش ساعت ۸ دم کشید چه فاجعه ای دو تا بچه ام(شوهرجون و داداشی) گشنه سر سفره نشسته بودند هی ساعت و نگاه می کردند بعدش هم اونقدر از غذای خوشمزه من خورده بودند که هر کدوم یه گوشه افتاده بودند...
ساعت ۹ هم رفتیم ۳ تایی شهروند بهرود واااااای من خیلی اونجا رو دوست دارم دم خونه قبلیمون خاطرات روزهای اول زندگی مشترک، خرید کردنامون،نور چراغ برجهایی که خونمون توش بود ،هوای خنکش، همه وهمه من و به رویای اون روزها برد شوهر جونم به من قول داده که همونجا رو انشا ا... می خریم ولی من دوست دارم بهش بگم قشنگی اون روزا نه به خاطر قشنگی خونه بلکه به خاطره وجود عزیزش در کنارم بود و من اون روزا رو به خاطر رویای به هم رسیدن عشقمون دوست دارم...
خلاصه یه مقداری که خرید کردیم فهمیدیم که دیر اومدیم و ساعت ۱۰ فروشگاه بسته می شه ما هم هنوز گوشت و مرغ و کره و پنیر و... برنداشته بودیم بعدش شوهرجونم سریع جوش آورد و گفت اصلا ولش کن همه رو بذار بریم شهروند آرژانتین که شبانه روزیه گفتم ول کن جوجو فوقش هر چی کم بود بعدا می خریم اونقدر ناراحت می شم که شوهرم سر این چیزای کوچیک زود خونش رو کثیف می کنه...
بعدش هم رفتیم روبروی پارک ملت و بستنی متری خوردیم خیلی حال داد وقتی هم اومدیم خونه داداشیم انتخاب واحدای دانشگاهش رو از طریق اینترنت انجام داد خیلی برام جالب بود مثل مسابقه از ساعت ۳۰/۱۲ که فایلا باز شد تا ۳۴/۱۲ خیلی از درسا تکمیل ظرفیت شده بود ما هم تند و تند واحدها رو اخذ می کردیم فقط یکی از واحدای درسیش پر شد و ما کنف شدیم البته من امروز حواسم بود تا ۳ نفر دیگه جا باز شد اون واحد رو ایکی ثانیه ای برداشتم.
امروز هم داداشیم صبح من و با ماشینش رسوند کلاس و دیگه رفت خونه جوجوی خوشگلم هم گفته می خواد مواد پیتزا بگیره تو خونه پیتیز درست کنیم آخ جون
خونه خوب خونه ایه که توش آرامش باشه خدایا فقط برای خودم آرامش رو نمی خوام آرزو می کنم همه از زندگیشون لذت ببرند و همه زن و شوهر ها خوشبخت و خوشحال باشند...
خدایا بخاطرهمه خوبیات ممنونم
امروز می خوام هر چی رو که تو ذهنم میاد مستقیم توی این صفحه بنویسم![]()
می گن نوشتن خیلی به آدم کمک می کنه که متعادل بشه![]()
چه جوری می تونم زندگیمو عوض کنم؟ روزم رو که مرور میکنم مثل یه دیکته شده که هی باید زیر لغات غلطش خط بکشم از ۲۵٪ گرفته تا۵/۱ نمره!
چرا من صبحها که از خواب بیدار می شم باز احساس خستگی می کنم همش تنم ضعف میره؟![]()
![]()
چرا وقتی که میرم بیرون از خونه فکر میکنم در رو باز گذاشتم ، زیر کتری رو روشن گذاشتم ، اطو روشنه و....
بعدش که میام خونه می بینم که هیچ کدومش نبوده!![]()
چرا همش باید یه مورد دلشوره برای خودم درست کنم؟ همش در اضطرابم که برای عزیزانم اتفاقی نیفتاده باشه؟![]()
یه برنامه روزانه می نویسم و مصرم که تا آخرین کارش رو انجام بدم حتی اگه از خستگی مردم...![]()
اگر هم انجامش ندادم باید اعصابم خورد بشه
شما کمکم کنید
..... من و راهنمایی کنید که چی کار کنم دارم اینطوری تلف می شم
کممممممک
خدایا به امید تو
سرماخوردگی بلا عوض
خیلی چیزها امروز تو فکرم عین بارباپاپا می پلکه!!!
بارباپاپا که یادتون هست؟ موجوداتی خمیری شکل که هر لحظه می خواستند شکل چیزهای مختلف می شدند!!!!
حالا بدیش اینه که کنترل بارباپاپا ها ی ذهن من دست خودم نیست.
ای کاش می شد کنترلشون کرد ...چرا من دیروز درباره عشق یه حسی داشتم امروز حس دیگه ای؟
درباره زندگی هم همینطور..
چند روز پیش توی کلاس زبان دیدم پارتنرم(دوست به اجبار هم گروهیم) داره گریه می کنه... ازش علتش رو نپرسیدم چون:۱ـ سر کلاس درس بودیم. ۲ـ من اونقدر بهش نزدیک نبودم که تو کارش دخالت کنم.
تا اینکه خودش به من
گفت: ازدواج کردی؟
- آره!
ـ راضی هستی از زندگیت؟
- ۸۰یا ۹۰ درصد.
- شوهرت خوبه؟
- سعی می کنه که خوب باشه!
حالا استادمون هم که یواش یواش داشت می فهمید که ما حواسمون به درس نیست منم داشت اعصابم خورد می شد گفتم حالا چی شده؟
گفت الان بوی فرند نامردم هر چی از دهنش دراومد به من گفت!!!
گفتم پس چه دوستیه که اینجوریه؟
- خیلی دوستم داره ولی یه موقعهایی هم فحش می ده!
مثلا می گه .... و..... و .....(ببخشید اصلا نمی شه نوشت)
- من که چشمام از تعجب زده بود بیرون گفتم: بازم می گی دوست داره
- گفت خوب بعضی وقتا بهم شک می کنه دیگه مثلا الان گفت تو کلاس نرفتی دختره .....(جای خالی یعنی حرف بد) تازه می گه دانشگاه هم حق نداری بری چون .... می شی منم امسال رشته الکترونیک قبول شدم!!!!!
- بهش گفتم متولد چه سالی هستی گفت ۶۹بوی فرندمم هفتادیه
واااااااااااا مصیبتا
بعدش دیدم استاده چشماشو برای من درشت کرده که چرا حواسم نیست
منم به دختره گفتم بذار بعد از کلاس با هم حرف بزنیم . بعد از کلاس گفت حالا می گی من چی کار کنم؟!
گفتم من مسئول زندگی تو نیستم ولی اگر من بودم این رابطه رو تموم می کردم.
گفت نمی تونم چون ما خیلی با هم نزدیک بودیم!!!!
قلبم از حماقت این دختر داشت از جا در میومد. گفتم پس اینجوریه که الان به خودش اجازه می ده که باهات این رفتار و بکنه مامانت می دونه؟
- مامانم نمی دونه!
-خوب بهش بگو اشتباه نکن حتی اگه بدونی باهات بد برخورد می کنه بازم بگو خودت رو بیشتر از این گرفتار نکن
- به هیچ وجه نمی تونم بگم... مامانم فوق لیسانسه ریاضیه بابام هم پرفسوره خیلی تیزن نمی شه همه چیز و بهشون گفت(مشخصه...!)
بوی فرندم هم توقعات زیادی ازم داره
- پیش خودم گفتم می دونم که کار من راهنمایی اون نیست ولی بذار بگم که پیش وجدان خودم آسوده باشم:
-بهش گفتم پس فردا وقتی که زنش شدی می فهمی که چیزهایی که الآن برات خیلی مهمه دیگه اون موقع اهمیتی نداره....و اون چیزهایی که الآن اهمیت نداره فردا حیاتیه
وقتی خانم خونه شدی برات خیلی مهمه که شوهرت با احترام باهات رفتار کنه اگه یه بار حرمتتو شکست واسه همیشه میشکنی...
اگه قبل از ازدواج باهات نزدیک بوده بعد از ازدواج میگه اون موقع پدر و مادرت نمی دونستند تو با کی هستی الآن من نمی دونم .....
چند سال دیگه وقتی دیدی دخترهای فامیلتون یا دوستات رفتن با یه آدم حسابی تحصیلکرده ازدواج کردند و تو .... هی داری فحش می خوری چه حالی می شی؟
وقتی صاحبخونه یا قبض آب و برق اومد دم خونه ات هیچ کدوم کاری ندارند که تو با کی ازدواج کردی!!!
بهش گفتم عشق یه آدم خیابونی و یه آدم حسابی هر دو عشقه ولی کدوم عمیق تره کدوم تکیه گاه تو میشه؟
در ضمن تو از اون بزرگتری و در زندگی برای او نقش مادر و خواهی داشت کدوم مردی میتونه با مادرش لاو داشته باشه و دیر یا زود دنبال یه معشوقه جدید می ره
گفتم برو تحصیلاتت رو ادامه بده بشو خانم مهندس یه کار خوب و درآمد خوب با پرستیژ اجتماعی اون وقت موقعیت خوب برای ازدواج، دیگه کسی هم اون موقع به .... بودنت کاری نداره
اما خدایا از تو ممنونم که شوهر من خصوصیات مثبت داره و خوشبختم که شوهرم دلخواه و تکیه گاه منه اون یه آدم با پرستیژه خیلی دوسش دارم
ولی دیدم دوستای عزیزم و که به این مصیبت گرفتار شدند
همه این حرفها رو واسه احساس مسئوولیتم گفتم مگر نه....
چند روز بعد دیدمش و دیگه به روی خودم نیاوردم که چیا بینمون گذشته...
بعد از کلاس دستم و گرفت و گفت زود باش بیا...بیییا دیگه
وقتی که از آموزشگاه بیرون اومدیم گفت :
عشقم اومده دنبالم اوناها
بعد یه پسره رو دیدم که هنوووز خیلی واسه مرد شدن جا داشت با یه موتور بزرگ ، دخترک هم بدو بدو بدون خدافظی پرید بغلش و رفتند....
منم با خودم گفتم :.... و من الکی چقدر گل لقت کردم....
ولی من تو حال و هوای دیگم هنوز فکر میکنم امروز همون دیروزه!!!!![]()
دیروز کارمارارو کردم و خونه رو برق انداختم(تو این بی برقی) بعد یه شام خوشمزه جاتون خالی لوبیا پلو درست کردم و بعدش دوش و براشینگ و شدم یه خانومی که دوست دارم باشم![]()
بعدش هم شوهر جونم اومد و لحظه های خوشی داشتیم تا اینکه .... برق رفت![]()
تو آشپزخونه همین که کارامو می کردم به شوهرجونم گفتم امسال روحیه بهتری نسبت به پارسال دارم چون تونستیم پول بیشتری جمع کنیم و روی پول پیش بذاریم تا اجاره کمتری بدیم با اینکه اجاره خیلی بیشتر شده خدارو شکر تازه می تونیم ماشینمونم به صورت قسطی عوض کنیم و بهترش و بگیریم![]()
او هم گفت آره همین کارو می کنیم شاید هم رفتیم ماشین و از ....(شوهر دخترعموی پدر شوهرم) خریدیم منم ناراحت شدم از سادگی شوهرجونم نمی دونم چرا اینقدر دلش پاکه تازه می گفت دلم براشون تنگ شده خیلییی ازش خوشم میاد(در کل منظورش این بود که چرا با هم رفت و آمد نمی کنیم) خیلی جا خورده بودم
گفتم اونا آدمای خوبی هستند ولی ما با اونها سنخیت نداریم اونا حداقل ۱۵ ، ۲۰ سال از ما بزرگترند در ضمن من دوست دارم با کسی برم و بیام که باهاش راحت باشم یه سال که با هم رفته بودیم شمال که اوایل عقدمون بود همش من و زیر ذره بین گذاشته بودن چی می پوشم چه جوری سشوار میکشم چه جوری غذا می خورم....واییییییی آخرش هم گفتند من لنز رنگی گذاشته ام یا نه ؟ آخه فرق چشم واقعی با لنز مشخص نیست!!!!!!!!!؟![]()
تو راه برگشت هم اهنگای جواد یساری و...اون یکی رو اسمش و نمیدونم(پارسال همه دسته جمعی...)![]()
البته ناگفته نماند که چقدر زحمت کشیدند و غذا درست کردند و بذار بردار کردند دستشون درد نکنه ولی من در کل راحت نبودم
بعدش هم پدرشون به خاطر اینکه من باهاش دست ندادم هی به من ضد حال میزد و به صورت غیر مستقیم بی احترامی می کرد .![]()
اصلا من دوست ندارم فامیل زیاد بدونه ما چی می خریم چی کار می کنیم چون اسباب دخالت و حرف و حدیث درست می شه یادمه پارسال بعد از مراسم پاتختی که در خونه خودمون انجام شد هزار نفر از فامیل نظرات بی جای خودشون و اعلام می کردند:
چرا خونه تون اینقدر بزرگه شما که ۲ نفر بیشتر نیستید!
جالبه یکی دیگه می گفت خونتون خیلی کوچیکه دلم گرفت!
رنگ اتاق خوابتون اصلا قشنگ نیست !
چرا رفتین بالای کوه طبقه ی نهم بیاین پایین اون بالا بده!
شوهرجونم یه عکس عشقولانه قشنگ از من با موبایلش گرفته بود
و برای سورپرایز کردن من با شعری قشنگ به دستخط خودش کنار آینه میزآرایش گذاشته بود حالا نظرات این مورد و ببینید:
واااااای چه لوس!
خوششششششش به حاااااااااااالت من که شوهرم بی ذوقه.
حالا اولشه بعدش پیرت می کنه!!!
و......
حالا واقعا درسته آدم با همه معاشرت کنه شاید بگید خرافاتیم ولی من به نیروی چشم زخم خیلی اعتقاد دارم .
تازه یکیشون و چند ماه بعد دیدم میگه سلام شما کی از خونتون بلند میشید!!!!
که من فکر کردم تو اون مجلس حرف از ما بوده اصلا...![]()
بعدش هم صاحب خونمون با اینکه ما اجاره اش رو ۳ ما به ۳ ماه زودتر چک می دادیم و همش نقد می شد جن زده شد و گفت من خونمون و می خوام ما هر چی گفتیم بابا چه قدر پول می خوای اگه داشتیم میدیم اگه نه بلند میشیم ولی گفت الا و بلا من خونمو می خوام ما هم بعد از ۹ ماه زندگی دوست داشتنی در اونجا با غم وغصه اسباب کشی کردیم
اومدیم اینجا ، اینجا هم خوبه ولی من و شوهر جونم هنوز دلمون اونجاست اون وقت کیه که به چشم اعتقاد نداشته باشه...
الان شما بگید درسته این نوع رفت و آمد
بعدش هم برق اومد و شام خوردیم بد جوری دوتامون استرسی شده بودیم
وقتی هم که خوابم برد همش خواب بد می دیدم
خواب میدیدم یه جنه داره دنبالم می کنه بعد از اینکه خاله ام رو کشته اومده دنبال من
شاید چون خاله ام خارج از ایرانه و من هم دلم شورش رو میزنه خواب اونو دیدم
خداجونم خودت مواظب ما باش![]()
دوست دارم![]()
دارم تنبل میشما![]()
با این که صبح شوهر جونم وقتی می خواست بره سر کار من و بیدار کرد اما من به امید ۵ یا ۱۰ دقیقه لالای بیشتر خوابیدم تا ساعت ۳۰/۱۰
بعدشم زنگ زدم به محل کار مامانیم و فهمیدم مرخصیه خوشحال شدم و زنگ زدم خونه...مامیم خیلی خوشحال شد و گفت میخواستم زنگ بزنم ولی فکر کردم سر کلاسی بعدشم براش تعریف کردم که دیشب جاتون خالی چه مرغ بریونی درست کردم و چقدر حال داد
و درباره درست کردن فسنجون با آب انار تازه و اینجور چیزا حرف زدم که یه دفعه گفت دیگه تو رو خدا نگو ضعفیدم گفتم خوب برو یه چیزی بخور گفت آخه روزم
منم اعصابم خورد شد گفتم چرا زودتر نگفتی این همه حرف از خوشمزه ها نمی زدم......و بعدش عذاب وجدان گرفتم..![]()
بعدش هم به شوهر جونم زنگ زدم اون هم از نرفتن من تعجب کرد !چه قدر مهربونتر شده از وقتی که خواستم مهربونتر بشم بدون اینکه اون بدونه او هم با من ۱۰۰ درجه بهتر شده
در تکاپو هستم که زندگیمون و از روزمرگی در بیارم
بعد از اون کانکت شدم و سریع رفتم تو وبلاگ دوستم (البته اگه منو به عنوان دوست بپذیره)
ولی دوباره آپ نکرده بود خیلی جالبه بعضی از وبلاگها دم به دم آپ می کنن و از آدم به زور می خوان نظر بده
ولی این دوست من ، من و کشت هنوز آپ نکرده دلم براش شور می زنه خدا کنه هر جا که باشه خودش و شوهرکش و خانواده ش سالم و خوشحال باشن من همیشه دعاش می کنم چون به من تلنگری زد که خیلی روی من و زندگیم تاثیر گذاشت انشاالله همیشه خوشبخت باشه...
راستی همین الان شوهرجونم زنگ زد بهش یادآوری کردم که فرم خانوار و پست کنه آخه امروز آخرین روزشه حالا نمی دونم چقدر اهمیت داره ولی اومدیم و چیز خوبی بود آخه چرا ما خانوما باید سر این چیزا حرص بخوریم
گفتم بخوریم دارم از دل ضعفه میفتم همینجا یه سوپ گرم کردم برم بخورمش جای دوست جونم خالییییییییییی
خدایا زودتر نوشته هامو بخونه ![]()
دوستت دارم
این حرفهاییه که همش در ذهنم تکرار می شه
تو مسئول زندگی خودت هستی چه خوشبخت ، چه بدبخت همه از درون خودته
وبلاگ دوستی رو خوندم ، روی من تاثیر عمیقی گذاشت فهمیدم اگه می خوام لحظات خوشی داشته باشم باید به استقبالشون برم اگه می خوام زندگی مشترک خوبی داشته باشم باید از خود خودم شروع کنم.
تازه فهمیدم چه زمانهایی رو با سهل انگاری از دست دادم ولی خوشحالم که الان راه درست رو پیدا کردم
خداجونم تو می دونی چقدر به کمک تو احتیاج دارم پس تو این تحول بزرگ کمکم کن
خداجونم دوست دارم
نمیدونم از کجا شروع کنم ولی میدونم که باید از یه جا شروع کرد.
این وبلاگ دفتر خاطرات منه . خاطراتی که میتونم بگم بدون اینکه منت گوش دادن کسی بر سرم باشه خاطراتی که با گفتنشون سبک بشم و روحیه پیدا کنم .
خاطراتی که دیگه زیر خاکهای زمان مدفون نخواهد شد.
شاید من باید شاد تر از اینها بنویسم چون ذاتا آدم با روحیه ای هستم ولی مدتیه که زمونه با من نا مهربونه و من و در لاک خودم فرو برده دوست دارم بنویسم و تسلیم سرنوشتم نشم شاید از این رهگذر با افکار دوستانم قوت قلبی گرفتم و بالهای پروازم رو ترمیم کردم و دوباره بر فراز آسمان آرزوها عشقها و مهربونی ها به پرواز در اومدم.
خدای مهربونم می دونی که چه قدر دوست دارم پس کمکم کن